پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۱۴
تضعیف شد. با احترام پرسیدم: «کی میخوای این کار رو بکنی؟» آقای آبراهامز با قاطعیت گفت: «ده دقیقه به یک بامداد. بعضیها میگویند نیمهشب، اما من میگویم ده به یک، وقتی چنین جمعیتی نباشد، و شما میتوانید روح خودتان را انتخاب کنید. و حالا،» او در حالی که از جا بلند میشد ادامه داد، «فرض کنید که مرا در اطراف محل میگردانید و بگذارید ببینم کجا را میخواهید؛ چون بعضی جاها هستند که آنها رمل را جذب میکنند، و بعضیها را که از آنها خبر ندارند - اگر جای دیگری در دنیا نبود، نه.» آقای آبراهامز با نگاهی بسیار موشکافانهو دقیق، راهروها و اتاقهای ما را بررسی کرد، با ژست یک متخصص، نقشهای علوم غریبه قدیمی را لمس کرد و با لحنی آرام اظهار داشت که «با ظرافتی بینظیر تعویذ برابری میکند». با این حال، تا زمانی که به سالن ضیافت، که خودم آن را انتخاب کرده بودم، نرسید، تحسینش به اوج اشتیاق نرسید. او در حالی که میرقصید، کیف به دست، دور میزی که بشقاب من روی آن بود و مذهب خودش هم شبیه یک دیو کوچک و عجیب و غریب به نظر میرسید، فریاد زد: حرز «اینجاست!» «اینجا جای مناسبی است؛ ما جفت روحی چیزی گیرمان نمیآید که از
این بهتر باشد! یک اتاق خوب عبادت کردن - طلسم نویس اصیل، محکم، بدون هیچ یک از زبالههای صفحات الکتریکی شما! آقا، کارها باید اینطور انجام شوند. اینجا کلی جا هست که بتوانند سر بخورند. کمی برندی و جعبه علفهای هرز بفرستید؛ من اینجا کنار آتش مینشینم و مقدمات را انجام میدهم، که از آنچه فکر میکنید دردسرسازتر است؛ برای آن ارواح گاهی اوقات خیلی بد پیش میرود، قبل از اینکه بفهمند با چه کسی باید سر و کله بزنند. اگر در اتاق بودید، موکل جن شیطانی شما را تکه تکه میکردند، انگار که نیستید. شما مرا تنها بگذارید تا به آنها رسیدگی
دعانویس کنم، و ساعت دوازده و نیم بیایید داخل، و من آنها را میگذارم، تا آن موقع به اندازه کافی ساکت شدهاند.» درخواست آقای آبراهام به نظرم منطقی آمد، بنابراین او را دعا در حالی که پاهایش را روی طاقچه و صندلیاش را جلوی آتش گذاشته بود، رها کردم و با مواد محرک مقدس حاجت گرفتن در برابر مهمانان طلسم سرسختش از خود دفاع کردم. از اتاق پایین، سید و حاجی که با خانم احضار داود در آن نشسته بودم، میتوانستم بشنوم که پس از مدتی نشستن، بلند شد و با قدمهای سریع و بیصبرانه در راهرو قدم زد. سپس شنیدیم که قفل
در را امتحان کرد و پس از آن، مقداری اثاثیه سنگین را به سمت پنجره کشید که ظاهراً از آن بالا رفت، زیرا صدای شیاطین جیرجیر لولاهای زنگزده را شنیدم، در حالی که قاب لوزیشکل به ارواح عقب تا میشد و طلسم نویس جلفا میدانستم که چند فوت بالاتر از دسترس مرد کوچک قرار دارد. خانم داود میگوید که پس از این طلسم میتوانست صدای او را که با زمزمههای آهسته و سریع صحبت طلسم نویس مراغه میکرد، تشخیص دهد، اما این ممکن است تخیل او بوده باشد. اعتراف میکنم که بیش از آنچه که فکر میکردم ممکن است تحت طلسم نویس جنت آباد تأثیر قرار طلسم نویس حسن آباد
گرفتم. در فکر ذکر انسان فانیِ تنها که کنار پنجرهی باز ایستاده بود و ارواح دنیای زیرین را از تاریکی پیشینه تاریخی بیرون به درون فرا میخواند، چیزی شگفتانگیز وجود داشت. با دلهرهای روح که به سختی میتوانستم از ماتیلدا پنهان کنم، متوجه شدم که ساعت دوازده و نیم را نشان میدهد و زمان آن رسیده است که در شبزندهداری مهمانم سهیم شوم. وقتی وارد شدم، در همان حالت قبلیاش نشسته بود و هیچ نشانهای از حرکات مرموزی که شنیده بودم، در شماره ملا او دیده نمیشد، هرچند قدیس صورت تپلش کلیسا از جادوگر شدت کار اخیر سرخ شده بود. همینطور که
وارد میشدم، پرسیدم: «موفق بودی؟» تا جایی که میتوانستم دعانویس قیافهای بیخیال به خودم گرفتم، اما بیاختیار نگاهی به اطراف اتاق انداختم تا ببینم تنها هستیم یا نه. آقای آبراهامز با لحنی جدی گفت: «برای تکمیل این کار کیمیاگری فقط به کمک شما نیاز است. شما دعا باید کنار من بنشینید و از عصاره طلسم لوکوپتولیکوس که فلسها را از چشمان زمینی ما کافر پاک متون کهن میکند، بهره ببرید. هر چه را که ممکن است ببینید، حرف دعا نزنید و هیچ حرکتی نکنید، مبادا طلسم را دعاگر بشکنید.» شیاطین شیاطین رفتارش آرام بود و ابتذال همیشگیاش کاملاً از بین رفته
بود. من روی صندلی که او نشان داد نشستم و منتظر نتیجه ماندم. همراهم دین جادو نیها را از کف اتاق همسایهمان جمع کرد و در حالی که نسخ خطی روی دستها و زانوهایش پایین میرفت، با گچ نیمدایره ای رسم کرد که شومینه و
- ۱۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر