چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۴
دنیا وجود ندارد. محتویات این قمقمه به دست جد رئیس قبیله من - که ما طلسم نویس صومعه سرا او را شیخ مینامیم - رسید و از پدر به پسر به عنوان میراثی گرانبهاتر از الماس منتقل شد. رئیس قبیله من، آخرین صاحب ارواح آن، قمقمه را همیشه در سینهاش پنهان نگه میداشت. اما روزی، وقتی من و او با هم شکار میکردیم، شتری دیوانه شیخ را لگدمال کرد و کشت و او با آخرین نفسش اکسیر اعظم را کافر به من سپرد. شیخ پسری نداشت و قمقمه در واقع مال من بود. اما بسیاری از شیخهای عرب دیگر آرزوی گنج را نماز خواندنداشتند و به دنبال به دست آوردن آن بودند. بنابراین من فرار کردم و در سراسر جهان سرگردان شدم. من به اینجا آمدم، فکر میکردم از تعقیب در امان هستم. اما دعانویس آنها مرا تعقیب کردهاند!» دعا مادام پرسید: «این همه راه از عربستان؟» «بله. امروز آنها را کیمیاگری دیدم. آنها من را میشناسند.» [صفحه ۱۹]آنها مخفیانه در همین نزدیکی پنهان شدهاند، و قبل از صبح میدانم که نقشه قتل مرا و تصاحب اکسیر کبیر را احضار میکشند. اما مدتی است که از دستشان فرار طلسمات کردهام. من نامرئی به اینجا آمدهام. تو باید به من کمک کنی. تو باید
مسئولیت اکسیر کبیر را بر عهده بگیری و آن را برای من در جای امنی نگه داری. مادام که بالاخره تحریک شده بود، فریاد طلسم زد: «مزخرف!» مرد عرب مشتاق فریاد زد: دعا «التماست میکنم، این را نگو. تو صادقی - میدانم که هستی! و آنها هرگز به مقدس تو مشکوک نخواهند شد که قمقمه طلایی را داری.» مادام گفت: «شاید نه، طلسم نویس و باز هم، شاید. کار من رسیدگی به مغازه است، و قرار نیست فقط برای مذهب اینکه از شما خواهشی بکنم ، آقای علی دُب، خودم را به دست کلی خارجی بیچاره بیندازم! اکسیر اعظمت را برای
کس دیگری ببر. من آن را نمیخواهم.» دعاگر برای لحظهای مرد طلسم عرب ناامید به نظر میرسید. سپس ناگهان چهرهاش روشن شد. «شما از قدیس روماتیسم رنج میبرید، اینطور نیست؟» او پرسید. «بله، امشب هوا خیلی بده.» او پاسخ داد. «پس من آن را درمان متون کهن خواهم نسخ خطی کرد! دعانویس اگر اکسیر گرانبهای مرا تا زمانی که برای بازپسگیریاش طلسم نویس آستانه اشرفیه بیایم مخفی نگه داری، دردهایت را برای همیشه درمان خواهم کرد.» [صفحه ۲۰] مادام مکثی کرد، چون طلسم نویس رحیم آباد درست در مشرکان همان لحظه درد شدیدی دعانویس گرفت. او پرسید: «فکر میکنی شیطان میتوانی دردهای مرا درمان کنی؟» مرد عرب اعلام
کرد: «میدانم!» دستش را در جیبش فرو برد و قمقمه دیگری بیرون شماره ملا آورد - چیزی شبیه به قمقمه حاوی اکسیر کبیر؛ با این تفاوت که این قمقمه به جای طلا از نقره خالص ساخته شده بود. ذکر علی دُبح گفت: «این شماره ملا فلاسک طلسم نویس لوشان حاوی درمانی قطعی برای روماتیسم است. بیاثر نخواهد بود. هرگز بیاثر نبوده است. آن را بردار و برای بهبودی خودت از آن اجنه غیر مسلمان استفاده کن. پنج قطره در یک کاسه آب کافی است. اعضای بدن دردمند را خوب بشوی، و تمام دردها برای همیشه از بین عبادت کردن خواهند رفت. آن را بپذیر، مادام مهربان، و
فلاسک دیگر را برای رمل من در جایی امن نگه دار تا دشمنانم بروند.» مادام زن عملگرایی بود و به نظر میرسید انجام خواستهی مرد عرب آسان باشد. اگر میتوانست از آن دردهای وحشتناک رهایی یابد، ارزشش را دعا داشت ابطال کردن جادو که با مراقبت از قمقمه دیگر و گرانبهاتر علی دُبح، کمی زحمت و مسئولیت را به عهده علوم غریبه فرشتگان بگیرد. «بسیار خب،» گفت. «موافقم.» چهره مرد عرب از شادی سرخ شد. «آفرین!» فریاد زد؛ «نجات یافتم! از قمقمه گرانبهایم - قمقمه طلا - خوب مراقبت کن. آن را به هیچکس نشان کلیسا نده - حتی به شوهر خوبت. به
یاد داشته باش [صفحه ۲۱]که الماس و یاقوت نمیتوانند اکسیر اعظم - جوهر شگفتانگیز سرزندگی طلسم - را بخرند. در مورد قمقمه نقرهای، من آن را به رایگان به تو میدهم. محتویات آن تمام بیماریهای تو را درمان خواهد کرد. و حالا، شب بخیر، و خداوند تو را حفظ شیاطین کند! او به سرعت از اتاق بیرون اعمال صالح رفت، درِ کوچه را باز کرد و در تاریکی ناپدید شد. و ابجد مادام نشست و متفکرانه به بطریها نگاه کرد. [صفحه ۲۲] دو فلاسک فوراً به یاد آورد که درِ ورودی هنوز قفل نشده است. بنابراین به داخل مغازه دوید، در
را محکم بست، پردهها را پایین کشید و چراغ کمنوری را که جفت روحی بالای پیشخوان روشن بود خاموش کرد. سپس مادام به اتاق کوچک برگشت و دوباره به کافران دین دو فلاسک نگاه کرد. این خانم مهربان، گذشته از روماتیسمش، یک نقطه ضعف جسمی
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر