یکشنبه ۰۳ اسفند ۰۴ | ۱۳:۳۳ ۵ بازديد
حد مرگ بزنی، با هیچ زنبور عسلی نجنگیدهام. هنوز هم میتوانی به سرعت زمانی که من و ورت پیلی تو را به زور سوار گاو نر مالستید کردیم، بدوی؟» بنکس با لحنی آمرانه پرسید: «ورت کجاست؟» حالا داشتند با هر چهار دستشان با هم طلسم نویس دست میدادند. «بگو، باید او و ویم را ببینم. هورن. باید چند دقیقهی دیگر بروم.» سیم در حالی که دست طلسم نویس شهر گلبهار در دست بنکس میداد، غرغر کرد: «چه خوش گذشت. انگار فکر میکنی یکی داره تعقیبت میکنه. قراره تمام شب اینجا بمونی، این کاریه که باید بکنی.» بنکس گفت: «من نیستم؛ و در هر صورت، با تو نمیمانم.
دفعهی قبل که با تو خوابیدم، یک مار بند جورابی توی تختت بود. البته باید چند تا از پسرها را ببینم.» «فکر میکند تا چند دقیقهی دیگر میرود.»[صفحه ۱۳٩]سیم به ورت پیلی که اسمش را شنیده بود و حالا داشت با بنکس دست میداد، گفت: «چند دقیقه؟» «چرا، پیرمرد چاق و حقهباز، هیچکس نمیخواهد او را بیرون از هومبرگ ببیند. امشب قرار است شام مجانی بخورد. یادت هست سدی وارن؟» بنکس فریاد زد: «یادت هست! فکر میکنی من چی هستم؟ - متوشالح؟ من چیزهای بیشتری از آنچه که تا به حال شنیدهای به طلسم نویس شهر گناباد یاد دارم. خب، من و سادی شبی که نتوانستی اسب چاق و سورتمهات را پیدا کنی، رفتیم اسکیتسواری.» طلسم نویس پیلی با خندهای ناگهانی فریاد زد: «آآآآ...» «هیچوقت نمیدانستی چه کسی تجهیزاتت را برداشته، نه، سیم؟» سیم با
خشم به بنکس نگاه کرد دعا و گفت: «تو اسب دزدِ گیجکنندهای، فکر کنم سدی رو با سورتمهی خودم بردی.» پِیلی نفس زنان گفت: «پاج، مگه باهوش نیست؟ فقط سی سال طول کشید تا بفهمه.» سیم گفت: «خب، بنکسی، سادی...»[صفحه ۱۴۰]از آن شب به بعد، بیشتر در مورد مردان دعا جوانش دقیق میشود. ما بیست و پنج سال است که ازدواج کردهایم، و فکر میکنم به هر طلسم نویس شهر چناران حال اجازه میدهم امشب جادو و طلسمات بیایی بالا و غذا بخوری. او اجازه میدهد تقریباً هر غذای کهنهای را به بهترین دعانویس شهر خانه جادو و طلسمات بیاورم. «خدای من، بچهها، من نمیتونم.» سیم پرسید: «ببینم، تو چی هستی؟ همون باربر اون ماشین لاکخورده اون پایین؟» «یه دقیقه نمیذارن بری؟» پلتی آمتورن گفت: «بهت میگم چیکار کنیم.
امشب میبریمت تمرین گروه. سیم هنوز اونجا طلسم رو اداره میکنه، اما دیگه نمیذاره من بنوازم.» بنکس خندید و گفت: «از وقتی هومبورگ را ترک کردم، به بوق ماشین دست نزدهام. اما حاضرم ده دلار بدهم تا دوباره تو و ویمبل هورن را در حالی که چشمهایتان از حدقه بیرون زده، روی آن تپهها ببینید.» «اگر اینجا بمانی، ویمبل را میگیریم و تمرین گروه را قطع میکنیم.» «من» سیم طلسم نویس شهر سرخس گفت: «نه، لازم نیست. من نمیخواهم افراد بیادب و بیادب دور و بر گروهم پرسه بزنند.»[صفحه ۱۴۱] بنکس گفت: «نمیخواهی، نه؟» «بهت نشون میدیم. بیا پایین تو ماشین تا حدود جادو و طلسمات چهل تا تلگراف بفرستم، بعدش درستت میکنیم، آقای اسکینسون.» کاری که آنها آن شب انجام دادند، در حالی که بیشتر شهر نظارهگر بودند.
پاییز سال بعد، بنکس برگشت و سه روز آنجا بهترین دعانویس شهر ماند، و رفتار او و همراهان قدیمیاش در جرم و جنایت، سرمشقی برای نسل جوان ما شد که سالها از بین نرفت. آنها با اتومبیل برای سرقت از باغها بیرون رفتند و بنکس گفت طلسم نویس شهر لردگان که قبلاً هرگز شگفتی امکانات مدرن را درک نکرده است. [صفحه ۱۴۲] هفتم بهترین دعانویس شهر هفتهنامه هومبورگ دموکرات که هر جمعه اداره پست را غرق میکند نه، جیم، همانطور که این هفته حدود سی و چهار بار گفتهام، من به روزنامه علاقهای ندارم. برای من روزنامه نخرید. میتوانم روزنامههای نیویورک شما را بیست و چهار ساعت پشت سر هم بخوانم، و در آخر مجبور دعا میشوم جلوی یک آدم خوشقیافه را بگیرم و بپرسم خبر چیست.
میدانم همه چیز آنجاست، اما انگار طلسم نمیتوانم دعا پیدایش کنم. حتی نتایج بیسبال شیکاگو هم در مطالب مورد انتقاد پنهان شدهاند. به جای اینکه آنها را اول، آنطور که باید، قرار دهند، در انتهای صفحه مینویسند. در مورد صفحات سرمقاله، بهتر است به لابرادور بروم و دنبال هر چیزی بگردم.[صفحه ۱۴۳]دوستان شخصیام را دوست دارم که آنها را بخوانم. اگر چیزی باشد که باعث شود یک غریبه در فاصله ده هزار مایلی از خانه، در حالی که ماشینها کار نمیکنند، احساس کند، آن چیز این است که به صفحه سرمقاله یک روزنامه ناشناس برود و سعی کند در بحثهای خانوادگی شرکت جادو و طلسمات کند.
دفعهی قبل که با تو خوابیدم، یک مار بند جورابی توی تختت بود. البته باید چند تا از پسرها را ببینم.» «فکر میکند تا چند دقیقهی دیگر میرود.»[صفحه ۱۳٩]سیم به ورت پیلی که اسمش را شنیده بود و حالا داشت با بنکس دست میداد، گفت: «چند دقیقه؟» «چرا، پیرمرد چاق و حقهباز، هیچکس نمیخواهد او را بیرون از هومبرگ ببیند. امشب قرار است شام مجانی بخورد. یادت هست سدی وارن؟» بنکس فریاد زد: «یادت هست! فکر میکنی من چی هستم؟ - متوشالح؟ من چیزهای بیشتری از آنچه که تا به حال شنیدهای به طلسم نویس شهر گناباد یاد دارم. خب، من و سادی شبی که نتوانستی اسب چاق و سورتمهات را پیدا کنی، رفتیم اسکیتسواری.» طلسم نویس پیلی با خندهای ناگهانی فریاد زد: «آآآآ...» «هیچوقت نمیدانستی چه کسی تجهیزاتت را برداشته، نه، سیم؟» سیم با
خشم به بنکس نگاه کرد دعا و گفت: «تو اسب دزدِ گیجکنندهای، فکر کنم سدی رو با سورتمهی خودم بردی.» پِیلی نفس زنان گفت: «پاج، مگه باهوش نیست؟ فقط سی سال طول کشید تا بفهمه.» سیم گفت: «خب، بنکسی، سادی...»[صفحه ۱۴۰]از آن شب به بعد، بیشتر در مورد مردان دعا جوانش دقیق میشود. ما بیست و پنج سال است که ازدواج کردهایم، و فکر میکنم به هر طلسم نویس شهر چناران حال اجازه میدهم امشب جادو و طلسمات بیایی بالا و غذا بخوری. او اجازه میدهد تقریباً هر غذای کهنهای را به بهترین دعانویس شهر خانه جادو و طلسمات بیاورم. «خدای من، بچهها، من نمیتونم.» سیم پرسید: «ببینم، تو چی هستی؟ همون باربر اون ماشین لاکخورده اون پایین؟» «یه دقیقه نمیذارن بری؟» پلتی آمتورن گفت: «بهت میگم چیکار کنیم.
امشب میبریمت تمرین گروه. سیم هنوز اونجا طلسم رو اداره میکنه، اما دیگه نمیذاره من بنوازم.» بنکس خندید و گفت: «از وقتی هومبورگ را ترک کردم، به بوق ماشین دست نزدهام. اما حاضرم ده دلار بدهم تا دوباره تو و ویمبل هورن را در حالی که چشمهایتان از حدقه بیرون زده، روی آن تپهها ببینید.» «اگر اینجا بمانی، ویمبل را میگیریم و تمرین گروه را قطع میکنیم.» «من» سیم طلسم نویس شهر سرخس گفت: «نه، لازم نیست. من نمیخواهم افراد بیادب و بیادب دور و بر گروهم پرسه بزنند.»[صفحه ۱۴۱] بنکس گفت: «نمیخواهی، نه؟» «بهت نشون میدیم. بیا پایین تو ماشین تا حدود جادو و طلسمات چهل تا تلگراف بفرستم، بعدش درستت میکنیم، آقای اسکینسون.» کاری که آنها آن شب انجام دادند، در حالی که بیشتر شهر نظارهگر بودند.
پاییز سال بعد، بنکس برگشت و سه روز آنجا بهترین دعانویس شهر ماند، و رفتار او و همراهان قدیمیاش در جرم و جنایت، سرمشقی برای نسل جوان ما شد که سالها از بین نرفت. آنها با اتومبیل برای سرقت از باغها بیرون رفتند و بنکس گفت طلسم نویس شهر لردگان که قبلاً هرگز شگفتی امکانات مدرن را درک نکرده است. [صفحه ۱۴۲] هفتم بهترین دعانویس شهر هفتهنامه هومبورگ دموکرات که هر جمعه اداره پست را غرق میکند نه، جیم، همانطور که این هفته حدود سی و چهار بار گفتهام، من به روزنامه علاقهای ندارم. برای من روزنامه نخرید. میتوانم روزنامههای نیویورک شما را بیست و چهار ساعت پشت سر هم بخوانم، و در آخر مجبور دعا میشوم جلوی یک آدم خوشقیافه را بگیرم و بپرسم خبر چیست.
میدانم همه چیز آنجاست، اما انگار طلسم نمیتوانم دعا پیدایش کنم. حتی نتایج بیسبال شیکاگو هم در مطالب مورد انتقاد پنهان شدهاند. به جای اینکه آنها را اول، آنطور که باید، قرار دهند، در انتهای صفحه مینویسند. در مورد صفحات سرمقاله، بهتر است به لابرادور بروم و دنبال هر چیزی بگردم.[صفحه ۱۴۳]دوستان شخصیام را دوست دارم که آنها را بخوانم. اگر چیزی باشد که باعث شود یک غریبه در فاصله ده هزار مایلی از خانه، در حالی که ماشینها کار نمیکنند، احساس کند، آن چیز این است که به صفحه سرمقاله یک روزنامه ناشناس برود و سعی کند در بحثهای خانوادگی شرکت جادو و طلسمات کند.