پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۱۲:۱۶ ۴ بازديد
به کمپ تمپل که در جنگل نزدیک بلک لیک است، تعلق دعا داریم. این جاده از تقاطع هینک و از پاین هالو به کمپ میرسد. قرار بود از میانبر جنگل برویم، اما به جای آن، این خانه را دنبال کردیم. حالا فکر میکنیم دوست داریم آن را بخریم و به کمپ تمپل جادو و طلسمات میبریم.» گری گفت: «به نوبت حملش میکنیم.» وارد گفت: «میشه بیحرکت بمونی تا بفهمه که جدی هستیم؟» پی وی گفت: «این یک پیشنهاد تجاری است؛ خفه شو و بگذار وارد حرف بزند.» سپس وارد، انگار که واقعاً منظورش همین طلسم نویس شهر خنج بود، گفت: «اگر این گاراژ قابل حمل را به ما بفروشی و به تمپل کمپ ببری، ما میخواهیم آن را بخریم.
وقتی اتوبوس کرایهای از راه رسید، تو را از مخمصه نجات بهترین دعانویس شهر میدهیم. قیمتش چقدر است؟» مرد گفت که آن را با گاری به پاین هالو میبرد چون کشاورزی آنجا گفته بود آن را میخرد. اما گفت اگر واقعاً منظورمان همین است که آن را میخواهیم، آن را پنجاه دلار میفروشد. گفت که باید ده دلار بیشتر برای حمل و نقل به او بدهیم چون کمپ تمپل از پاین طلسم هالو دورتر است. برت گفت: «این خانه تا وقتی که زنده باشد، جای خوبی خواهد بود. در تمپل کمپ شیر و تخممرغ تازه و همه چیز هست.» مرد طلسم نویس شهر فراشبند گفت حدس میزند اگر بقیهشان مثل ما باشند، کلی طلسم پیشاهنگ تازه هم آنجا باشند.
گفت که در هر صورت زیاد به گاراژ اهمیت نمیدهد و فقط دارد آن را میبرد چون زمینی که در آن زندگی میکرد فروخته شده بود و هیچکس آن را در گوسبری سنتر نمیخواست. گفتم: «شاید آنها نمیدانند چیزهایی مثل خودرو هم وجود دارد.» بعدش جدی شدیم و بهش گفتیم که دوست داریم اون گاراژ رو تو کمپ داشته باشیم چون وقتی میرفتیم کوهنوردی همیشه سوغاتی میاوردیم و به هر حال اونجا کمبود کلبه داشتیم. بهش گفتیم وقتی رسیدیم اونجا یه سری به اونجا میزنیم و اگه از این طریق پول کافی طلسم نویس شهر صفاشهر گیرمون نیاد، یه مهمونی مفصل میگیریم و ورودیه میگیریم و اینکه دعا میتونه تو کمپ بهترین دعانویس شهر بمونه تا وقتی که پولش رو بدیم.
او گفت: «آیا باید به نمایش بروم؟» به او گفتم: «نه، مگر اینکه جادو و طلسمات خودت بخواهی.» بنابراین او شروع به پرسیدن سوالاتی در طلسم مورد کمپ تمپل کرد و گفت که از پیشاهنگان خوشش میآید چون آنها سرزنده هستند و طلسم نویس برایش مهم نیست که خانه را به چه کسی فروخته است، فقط به خاطر اینکه جلوی جاده را گرفته بود، میترسید. او گفت که به پیشاهنگان بیشتر از مرغها علاقه دارد، چون یک بار پیشاهنگی به او لطفی کرده بود، اما او هرگز مرغی را ندیده بود که کار خیری انجام دهد. بنابراین طلسم نویس شهر کوار ما با او معامله کردیم و او تمام مدت میخندید و گفت که دوست دارد طلسم برود و کمپ تمپل را ببیند، تنها چیزی که بیشتر از همه طلسم نویس نگرانش میکرد این بود که او جاده
را مسدود کرده بود. پی وی گفت: «این را به ما بسپارید.» دعا گفتم: «نگران نباش؛ جاده هم به اندازه خانه مقصر است. اگر نتوانیم خانه را از سر راه برداریم، جاده را هم از سر راه برمیداریم، اما به هر حال خانه را به کمپ میبریم. تنها کاری که باید بکنیم این است که منتظر اتوبوس کرایهای بمانیم و ما داربی کورن را میشناسیم و او شما را به طلسم خوبی بیرون میکشد. ما امروز طلسم نویس شهر لامرد از یک موتور بنزینی برای جابجایی یک الاغ استفاده کردیم. فکر کنم باید بتوانیم با یکی از آنها یک خانه را جابجا کنیم.» فصل سی و دوم ما راهزن میشویم پی-وی همیشه همینطور است.
ناگهان ایدهی بزرگی به ذهنش میرسد. آقای السورث (او رئیس پیشاهنگی ماست) میگوید که چرخشهای خوب پی-وی در مقیاس بزرگ برنامهریزی شدهاند. آقای السورث میگوید که آنها شاهکار هستند. و این یکی که برایتان تعریف میکنم به خصوص خوب بود چون کمی دیوانهوار بود. هاروی گفت: «ما دقیقاً همین را میخواهیم، یک اوج خوب برای این پیادهرویِ نفسگیر. در نهایت در شعلهای از شکوه جادو و طلسمات و جلال غرق خواهیم شد.» برت گفت: «پایان یک روز عالی.» مرد گفت حدس میزند که حتماً خیلی به ما خوش گذشته است. به او گفتم: «ما هم خیلی چیزها برایمان مانده؛ آنقدر داریم که برای دو هفته کافی است.
وقتی شروع کردیم، هیچوقت نمیدانستیم چقدر بدبختیهای بیسروته وجود دارد. شرط میبندم از گرسنگی کشیدن بیشتر از هر کس دیگری لذت بردیم.» بعد گفتم: «هی، آقا، اسمت چیه؟»
وقتی اتوبوس کرایهای از راه رسید، تو را از مخمصه نجات بهترین دعانویس شهر میدهیم. قیمتش چقدر است؟» مرد گفت که آن را با گاری به پاین هالو میبرد چون کشاورزی آنجا گفته بود آن را میخرد. اما گفت اگر واقعاً منظورمان همین است که آن را میخواهیم، آن را پنجاه دلار میفروشد. گفت که باید ده دلار بیشتر برای حمل و نقل به او بدهیم چون کمپ تمپل از پاین طلسم هالو دورتر است. برت گفت: «این خانه تا وقتی که زنده باشد، جای خوبی خواهد بود. در تمپل کمپ شیر و تخممرغ تازه و همه چیز هست.» مرد طلسم نویس شهر فراشبند گفت حدس میزند اگر بقیهشان مثل ما باشند، کلی طلسم پیشاهنگ تازه هم آنجا باشند.
گفت که در هر صورت زیاد به گاراژ اهمیت نمیدهد و فقط دارد آن را میبرد چون زمینی که در آن زندگی میکرد فروخته شده بود و هیچکس آن را در گوسبری سنتر نمیخواست. گفتم: «شاید آنها نمیدانند چیزهایی مثل خودرو هم وجود دارد.» بعدش جدی شدیم و بهش گفتیم که دوست داریم اون گاراژ رو تو کمپ داشته باشیم چون وقتی میرفتیم کوهنوردی همیشه سوغاتی میاوردیم و به هر حال اونجا کمبود کلبه داشتیم. بهش گفتیم وقتی رسیدیم اونجا یه سری به اونجا میزنیم و اگه از این طریق پول کافی طلسم نویس شهر صفاشهر گیرمون نیاد، یه مهمونی مفصل میگیریم و ورودیه میگیریم و اینکه دعا میتونه تو کمپ بهترین دعانویس شهر بمونه تا وقتی که پولش رو بدیم.
او گفت: «آیا باید به نمایش بروم؟» به او گفتم: «نه، مگر اینکه جادو و طلسمات خودت بخواهی.» بنابراین او شروع به پرسیدن سوالاتی در طلسم مورد کمپ تمپل کرد و گفت که از پیشاهنگان خوشش میآید چون آنها سرزنده هستند و طلسم نویس برایش مهم نیست که خانه را به چه کسی فروخته است، فقط به خاطر اینکه جلوی جاده را گرفته بود، میترسید. او گفت که به پیشاهنگان بیشتر از مرغها علاقه دارد، چون یک بار پیشاهنگی به او لطفی کرده بود، اما او هرگز مرغی را ندیده بود که کار خیری انجام دهد. بنابراین طلسم نویس شهر کوار ما با او معامله کردیم و او تمام مدت میخندید و گفت که دوست دارد طلسم برود و کمپ تمپل را ببیند، تنها چیزی که بیشتر از همه طلسم نویس نگرانش میکرد این بود که او جاده
را مسدود کرده بود. پی وی گفت: «این را به ما بسپارید.» دعا گفتم: «نگران نباش؛ جاده هم به اندازه خانه مقصر است. اگر نتوانیم خانه را از سر راه برداریم، جاده را هم از سر راه برمیداریم، اما به هر حال خانه را به کمپ میبریم. تنها کاری که باید بکنیم این است که منتظر اتوبوس کرایهای بمانیم و ما داربی کورن را میشناسیم و او شما را به طلسم خوبی بیرون میکشد. ما امروز طلسم نویس شهر لامرد از یک موتور بنزینی برای جابجایی یک الاغ استفاده کردیم. فکر کنم باید بتوانیم با یکی از آنها یک خانه را جابجا کنیم.» فصل سی و دوم ما راهزن میشویم پی-وی همیشه همینطور است.
ناگهان ایدهی بزرگی به ذهنش میرسد. آقای السورث (او رئیس پیشاهنگی ماست) میگوید که چرخشهای خوب پی-وی در مقیاس بزرگ برنامهریزی شدهاند. آقای السورث میگوید که آنها شاهکار هستند. و این یکی که برایتان تعریف میکنم به خصوص خوب بود چون کمی دیوانهوار بود. هاروی گفت: «ما دقیقاً همین را میخواهیم، یک اوج خوب برای این پیادهرویِ نفسگیر. در نهایت در شعلهای از شکوه جادو و طلسمات و جلال غرق خواهیم شد.» برت گفت: «پایان یک روز عالی.» مرد گفت حدس میزند که حتماً خیلی به ما خوش گذشته است. به او گفتم: «ما هم خیلی چیزها برایمان مانده؛ آنقدر داریم که برای دو هفته کافی است.
وقتی شروع کردیم، هیچوقت نمیدانستیم چقدر بدبختیهای بیسروته وجود دارد. شرط میبندم از گرسنگی کشیدن بیشتر از هر کس دیگری لذت بردیم.» بعد گفتم: «هی، آقا، اسمت چیه؟»