دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۰:۵۰ ۱ بازديد
و آن دانمارکی غمگین، صبح روز شنبه، قبل از اینکه ساعت شهر به صدا درآید، در حضور آنها درگذشت. این داستان برای شما مردم خوب است. جادو و طلسمات هفت بار رفتن به تئاتر در یک هفته، برای پسری که قبلاً جادو و طلسمات به چنین جایی جادو و طلسمات رفته بود، اما هفت بار در تمام عمرش. این روش طبیعت بشر است. من گمان میکنم وقتی آدم و بهترین جادو در دماوند حوا واقعاً به خوردن سیبهای ممنوعه رسیدند، خوردند و خوردند و خوردند. حداقل، این ویژگی به فرزندان بهترین دعانویس شهر آنها منتقل شده است. حالا، نکته بد این ماجرا این نبود که «داد» هفت بار به خانه بازی رفته بود، بلکه این بود که مخفیانه آنجا بود.
وقتی کسی شروع به دزدکی رفتن به چیزی میکند، در مسیر سقوط به سوی نابودی قرار میگیرد و ترمزهایش کاملاً از کار افتاده است. نتیجهی این زیادهروی در «داد»، عیاشی و خوشگذرانی بیشتر بود. معمولاً به طلسم نویس همین شکل است. تئاتر خیلی زود برایش جذابیتی پیدا کرد که نمیتوانست در برابرش مقاومت کند. هر وقت میتوانست پول کافی برای خرید بلیط پیدا کند، به آنجا میرفت. پس از مدتی، به طور مکرر به مکانهای تفریحی سطح پایین میرفت. نمایشهای «متنوع» او را جذب میکرد بهترین جادو در نسیم شهر و به تماشاچی جادو و طلسمات همیشگی چنین مکانهایی تبدیل شد. در اینجا با افرادی آشنا شد و دوستیهایی پیدا کرد که به نفعش نبودند، بهترین چیزی که میتوان در موردشان گفت.
و با این همراهان، در بهترین دعانویس شهر سراشیبی که بیفکرانه شروع کرده بود، افتاد. در اینجا، همچنین، نوشیدن مشروبات الکلی را آموخت، رذیلتی که تا آن زمان از دعا آن فرار کرده بود. بنابراین او به راهش ادامه داد، پایین و پایینتر. او برای ارضای خواستههایش به پول نیاز داشت و برای تهیه آن، هر از گاهی روی یک دستگاه بازی سرمایهگذاری میکرد. او محتاط و زیرک بود و «سرمایهگذاریهای» اولیهاش موفقیتآمیز بودند. او در مواقع مختلف مبالغ کمی برنده میشد و از موفقیتش به وجد میآمد. او زیاد بهترین جادو در ری در «فروشگاه سطل» پرسه میزد و هر از گاهی با دادن «راهنمایی» از بهترین دعانویس شهر سوی یکی از دوستانش، «معاملهای» انجام میداد.
او در اینجا نیز خوششانس طلسم نویس بود و با اینکه خیلی جوان بود، تخیل زندهاش شروع به تصویر کردن ثروتی کرد که روزی از این طریق به دست میآورد. او ناگهان سبک زندگی روستایی خود را کنار گذاشت، لباسهای پر زرق و برق پوشید و با استعدادی شگفتانگیز، آداب و رسوم زندگی شهری را به خود گرفت. و همچنان به نصیحت خود پایبند بود. شکاف بزرگی که بین او و والدینش ایجاد شده بود، عمیقتر و عمیقتر میشد. از طریق همین شکاف بود که شیاطین وارد شدند و روح او را تسخیر کردند. در بهترین جادو در ورامین کتاب مقدس آمده است که مردان شرور روز به روز بدتر و دعا بدتر میشوند.
در مورد «داد» نیز چنین بود. عشق او بهترین دعانویس شهر به مشروبات الکلی با سرعت شگفت انگیزی در او رشد کرد. او شروع به نوشیدن بیش از حد کرد، چشمانش خون آلود شد، دستش لرزان شد و قدمهایش سست شد. اما بخش اعظم وجود مرد جوان از این قهقرا سرکشی کرد. او شبهای دردناک بسیاری را طلسم به تنهایی گذراند و با خود عهد بست که دیگر این کار را نکند؛ امیدوار بود، آرزوی زندگی واقعی چند ماه پیش خود را داشت و وضعیت فعلیاش را نفرین میکرد. «رفیق دیگر» نیز به او وفادار بود و با صدای بلند از او میخواست که برگردد، به راه دیگر برود، «تغییر دین دهد».
اما طبق معمول در چنین مواردی، پس از یک شب پر از عذاب، صبحها فقط برای آرام کردن اعصابش یک جرعه مینوشید، و با خوردن یک جرعه، بقیهی جرعهها در طول روز به همین ترتیب مینوشیدند، همانطور که روز قبل و روز قبلتر از آن خورده بودند. او بیشتر اوقات مست بود. یک شب، وقتی داشت به خانه برمیگشت، یا بهتر بگویم، وقتی سعی میکرد به خانه بهترین جادو در قرچک برود، در حالی که حالش خیلی خوب بود، یعنی «چند باری روی هم انباشته» بود، اتفاق افتاد که یک آقای جوان مودب و خوشصدا به او برخورد کرد و با مهربانی بازویش را گرفت و چند بلوک با او راه رفت.
همینطور که راه میرفتند، به «داد» گفت که در راه شرکت در یک جلسه احیا است و از او خواست که همراهش برود. درست همان موقع «داد» «سر و کلهاش را پیدا طلسم کرد» و در یک لحظه، کتابی را از زیر بازوی همراهش انداخت. آن کتاب، یک کتاب مقدس باگستر بود!
وقتی کسی شروع به دزدکی رفتن به چیزی میکند، در مسیر سقوط به سوی نابودی قرار میگیرد و ترمزهایش کاملاً از کار افتاده است. نتیجهی این زیادهروی در «داد»، عیاشی و خوشگذرانی بیشتر بود. معمولاً به طلسم نویس همین شکل است. تئاتر خیلی زود برایش جذابیتی پیدا کرد که نمیتوانست در برابرش مقاومت کند. هر وقت میتوانست پول کافی برای خرید بلیط پیدا کند، به آنجا میرفت. پس از مدتی، به طور مکرر به مکانهای تفریحی سطح پایین میرفت. نمایشهای «متنوع» او را جذب میکرد بهترین جادو در نسیم شهر و به تماشاچی جادو و طلسمات همیشگی چنین مکانهایی تبدیل شد. در اینجا با افرادی آشنا شد و دوستیهایی پیدا کرد که به نفعش نبودند، بهترین چیزی که میتوان در موردشان گفت.
و با این همراهان، در بهترین دعانویس شهر سراشیبی که بیفکرانه شروع کرده بود، افتاد. در اینجا، همچنین، نوشیدن مشروبات الکلی را آموخت، رذیلتی که تا آن زمان از دعا آن فرار کرده بود. بنابراین او به راهش ادامه داد، پایین و پایینتر. او برای ارضای خواستههایش به پول نیاز داشت و برای تهیه آن، هر از گاهی روی یک دستگاه بازی سرمایهگذاری میکرد. او محتاط و زیرک بود و «سرمایهگذاریهای» اولیهاش موفقیتآمیز بودند. او در مواقع مختلف مبالغ کمی برنده میشد و از موفقیتش به وجد میآمد. او زیاد بهترین جادو در ری در «فروشگاه سطل» پرسه میزد و هر از گاهی با دادن «راهنمایی» از بهترین دعانویس شهر سوی یکی از دوستانش، «معاملهای» انجام میداد.
او در اینجا نیز خوششانس طلسم نویس بود و با اینکه خیلی جوان بود، تخیل زندهاش شروع به تصویر کردن ثروتی کرد که روزی از این طریق به دست میآورد. او ناگهان سبک زندگی روستایی خود را کنار گذاشت، لباسهای پر زرق و برق پوشید و با استعدادی شگفتانگیز، آداب و رسوم زندگی شهری را به خود گرفت. و همچنان به نصیحت خود پایبند بود. شکاف بزرگی که بین او و والدینش ایجاد شده بود، عمیقتر و عمیقتر میشد. از طریق همین شکاف بود که شیاطین وارد شدند و روح او را تسخیر کردند. در بهترین جادو در ورامین کتاب مقدس آمده است که مردان شرور روز به روز بدتر و دعا بدتر میشوند.
در مورد «داد» نیز چنین بود. عشق او بهترین دعانویس شهر به مشروبات الکلی با سرعت شگفت انگیزی در او رشد کرد. او شروع به نوشیدن بیش از حد کرد، چشمانش خون آلود شد، دستش لرزان شد و قدمهایش سست شد. اما بخش اعظم وجود مرد جوان از این قهقرا سرکشی کرد. او شبهای دردناک بسیاری را طلسم به تنهایی گذراند و با خود عهد بست که دیگر این کار را نکند؛ امیدوار بود، آرزوی زندگی واقعی چند ماه پیش خود را داشت و وضعیت فعلیاش را نفرین میکرد. «رفیق دیگر» نیز به او وفادار بود و با صدای بلند از او میخواست که برگردد، به راه دیگر برود، «تغییر دین دهد».
اما طبق معمول در چنین مواردی، پس از یک شب پر از عذاب، صبحها فقط برای آرام کردن اعصابش یک جرعه مینوشید، و با خوردن یک جرعه، بقیهی جرعهها در طول روز به همین ترتیب مینوشیدند، همانطور که روز قبل و روز قبلتر از آن خورده بودند. او بیشتر اوقات مست بود. یک شب، وقتی داشت به خانه برمیگشت، یا بهتر بگویم، وقتی سعی میکرد به خانه بهترین جادو در قرچک برود، در حالی که حالش خیلی خوب بود، یعنی «چند باری روی هم انباشته» بود، اتفاق افتاد که یک آقای جوان مودب و خوشصدا به او برخورد کرد و با مهربانی بازویش را گرفت و چند بلوک با او راه رفت.
همینطور که راه میرفتند، به «داد» گفت که در راه شرکت در یک جلسه احیا است و از او خواست که همراهش برود. درست همان موقع «داد» «سر و کلهاش را پیدا طلسم کرد» و در یک لحظه، کتابی را از زیر بازوی همراهش انداخت. آن کتاب، یک کتاب مقدس باگستر بود!