چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۳:۰۸ ۵ بازديد
برتون، که غرق در صد و یک مسئله جزئی و روزمره بود، بهترین دعانویس شهر به نقشه جادو و طلسمات تام خندید و او را رها کرد.۸۲به کمپ تمپل بروند تا پوچی آن را کشف کنند و سپس از زندگی آرام و هوای تازه بهرهمند شوند. بهتر بود که تام مدتها قبل به آنجا فرستاده میشد. او با قول اینکه چیزی نگوید، او را راضی کرده بود و خوشحال بود که این تصور دیوانهوار در مورد کلبهها، تام را به رفتن ترغیب کرده بود. او معتقد بود که اشتباه تاسفبار تام را میتوان با ترفند رمانتیک یک تمبر پستی جبران کرد. آقای برتون پیشاهنگ نبود.
طلسم نویس و جادو و طلسمات تام اسلید عجیبترین پیشاهنگ از بین همه بود. خب، حالا عمو جب پیپش را از دهانش درآورد و گفت: «فکر کردی یه سر به اینجا بزنی، ها؟» تام گفت: «من تا شروع فصل با تو طلسم نویس شهر زنجان تنها اینجا میمانم. از دعا شدت شوک عصبی شدهام. آنجا به درد نمیخورم. سه کلبهمان دعا را به یک گروه در اوهایو دادم. بنابراین باید سه کلبه دیگر هم بسازم و تا اول آگوست جادو و طلسمات آمادهشان کنم. میخواهم آنها را روی تپه بسازم.» عمو جب پرسید: «زیاد اهل هرس کردن الوارهایت نیستی؟» و مستقیماً به جنبههای عملی نقشه تام پرداخت.۸۳ تام طلسم گفت: «من آنها را درست مثل کلبههای موقت که در بدو افتتاح اردوگاه برپا شده بودند، برپا خواهم کرد.» عمو جب گفت: طلسم «زیر آلاچیق چندتا از همون کندهها رو
پیدا میکنی؛ شاید برای دو تا کلبه کافی باشه. چرا چهار تا نمیذاری بهترین دعانویس شهر اون بچه پیوی یکیشون رو خودش بکنه؟» تام پرسید: «فکر میکنی میتوانم جادو و طلسمات این کار را در شش هفته انجام دهم؟» عمو جب جواب داد: «من یه دیوار دفاعی سرخپوستی رو تو سه روز بالا آوردم. من ژنرال کاستر تو دو شب فورت بندی رو بالا جادو و طلسمات آورد؛ اون تو مونتانی طلسم بود. سرخپوستها فکر میکردن ما خدایان بهشتی هستیم. اما ما خدا نبودیم، همونطور که به ژنرال گفتم؛ حداقل من خدا نبودم، هرگز هم طلسم نویس شهر خوزستان نبودم. اما یه تبر تیز داشتم.» تام گفت: «میدانستم میتوانم این کار را انجام دهم، اما میخواستم همانطور که میتوان گفت، یک بدلکاری باشد.» عمو جب گفت: «نه، بدلکاری ممنوع.
کی از اوهایو برات نامه نوشته؟ مهر پست رو میبینم. امیدوارم اون بچهها از دیتون نباشن؟»۸۴ تام نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند: تام عزیز: وقتی جان کسی را نجات میدهم، حق دارم او را با اسم کوچکش صدا بزنم، حتی اگر هرگز او را ندیده باشم. اگر کسی دوباره به من بگوید طلسم نویس که دنیا جای بزرگی است، به او خواهم گفت که تقریباً به اندازه طلسم نویس یک سوراخ پوسته است، نه بزرگتر، و همانطور که من و تو میدانیم، همین هم به اندازه کافی کوچک است. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است: «خب، خب!» و تو همان طلسم نویس شهر خراسان شمالی توماس اسلید هستی! و قسمت خندهدار ماجرا این است که اگر در خیابان همدیگر را میدیدیم، همدیگر را نمیشناختیم.
چون در دعا سنگر همدیگر را دیدیم. سعی کردم در طول خط دنبالت بگردم، در بیمارستان ریمز پرسوجو کردم و سعی کردم از صلیب سرخ و YMCA خبری از تو بگیرم، هیچ کاری نمیکردند. یکی به من گفت که تو در نیروی هوایی هستی. حدس میزنم حتماً موقع بردنت غش کردهام. به هر حال، وقتی به هوش آمدم، در رختکن بودم و سعی میکردم نفس بکشم. پرسیدم چه اتفاقی برایت افتاده و به نظر نمیرسید کسی بداند. یکی گفت که در سرویس پیامرسان هستی. وقتی فرانسه را ترک کردم، حتی نمیدانستم که زندهای. و حالا به دفتر تمپل طلسم نویس شهر خراسان رضوی کمپ میروی و میگویی که برایت از تمپل کمپ نامه بنویسم.
اصلاً قبل از شروع فصل دعا مسابقات آنجا چه کار میکنی؟ شرط میبندم برای سلامتیات آنجا هستی. میدونی دارم به چی فکر میکنم؟۸۵دارم فکر طلسم نویس میکنم قبل از اینکه دیدهبانهایم را بیاورم، یک سفر به اردوگاه بروم و سنگرهایمان را بررسی کنم و ببینم چه جور جایی دارید. چه فکری میکنی؟ من سه گشتی دارم و این را از من بگیر، طلسم کارشان از پیروزی در جنگ هم بزرگتر است. همهشان دیوانهاند که اول آگوست از راه برسد. خب، تامی، پسر بزرگ، خوشحالم که بالاخره دیدمت. حدس میزنم قدبلند باشی، چشمهای طلسم نویس شهر تهران خاکستری و موهای فر. درست میگویم؟ من تقریباً قد طلسم متوسطی دارم و خیلی خوشتیپ هستم.
موهام قرمزه—که تداعیکنندهی آتش اردوگاه است. نمیدانم دیدهبانهایم یک یا دو هفته مرخصی میدهند یا نه، اما رئیسم میخواهد قبل از اینکه سر کار بروم، حسابی استراحت کنم. در هر صورت، ماه
طلسم نویس و جادو و طلسمات تام اسلید عجیبترین پیشاهنگ از بین همه بود. خب، حالا عمو جب پیپش را از دهانش درآورد و گفت: «فکر کردی یه سر به اینجا بزنی، ها؟» تام گفت: «من تا شروع فصل با تو طلسم نویس شهر زنجان تنها اینجا میمانم. از دعا شدت شوک عصبی شدهام. آنجا به درد نمیخورم. سه کلبهمان دعا را به یک گروه در اوهایو دادم. بنابراین باید سه کلبه دیگر هم بسازم و تا اول آگوست جادو و طلسمات آمادهشان کنم. میخواهم آنها را روی تپه بسازم.» عمو جب پرسید: «زیاد اهل هرس کردن الوارهایت نیستی؟» و مستقیماً به جنبههای عملی نقشه تام پرداخت.۸۳ تام طلسم گفت: «من آنها را درست مثل کلبههای موقت که در بدو افتتاح اردوگاه برپا شده بودند، برپا خواهم کرد.» عمو جب گفت: طلسم «زیر آلاچیق چندتا از همون کندهها رو
پیدا میکنی؛ شاید برای دو تا کلبه کافی باشه. چرا چهار تا نمیذاری بهترین دعانویس شهر اون بچه پیوی یکیشون رو خودش بکنه؟» تام پرسید: «فکر میکنی میتوانم جادو و طلسمات این کار را در شش هفته انجام دهم؟» عمو جب جواب داد: «من یه دیوار دفاعی سرخپوستی رو تو سه روز بالا آوردم. من ژنرال کاستر تو دو شب فورت بندی رو بالا جادو و طلسمات آورد؛ اون تو مونتانی طلسم بود. سرخپوستها فکر میکردن ما خدایان بهشتی هستیم. اما ما خدا نبودیم، همونطور که به ژنرال گفتم؛ حداقل من خدا نبودم، هرگز هم طلسم نویس شهر خوزستان نبودم. اما یه تبر تیز داشتم.» تام گفت: «میدانستم میتوانم این کار را انجام دهم، اما میخواستم همانطور که میتوان گفت، یک بدلکاری باشد.» عمو جب گفت: «نه، بدلکاری ممنوع.
کی از اوهایو برات نامه نوشته؟ مهر پست رو میبینم. امیدوارم اون بچهها از دیتون نباشن؟»۸۴ تام نامه را باز کرد و با صدای بلند خواند: تام عزیز: وقتی جان کسی را نجات میدهم، حق دارم او را با اسم کوچکش صدا بزنم، حتی اگر هرگز او را ندیده باشم. اگر کسی دوباره به من بگوید طلسم نویس که دنیا جای بزرگی است، به او خواهم گفت که تقریباً به اندازه طلسم نویس یک سوراخ پوسته است، نه بزرگتر، و همانطور که من و تو میدانیم، همین هم به اندازه کافی کوچک است. تنها چیزی که میتوانم بگویم این است: «خب، خب!» و تو همان طلسم نویس شهر خراسان شمالی توماس اسلید هستی! و قسمت خندهدار ماجرا این است که اگر در خیابان همدیگر را میدیدیم، همدیگر را نمیشناختیم.
چون در دعا سنگر همدیگر را دیدیم. سعی کردم در طول خط دنبالت بگردم، در بیمارستان ریمز پرسوجو کردم و سعی کردم از صلیب سرخ و YMCA خبری از تو بگیرم، هیچ کاری نمیکردند. یکی به من گفت که تو در نیروی هوایی هستی. حدس میزنم حتماً موقع بردنت غش کردهام. به هر حال، وقتی به هوش آمدم، در رختکن بودم و سعی میکردم نفس بکشم. پرسیدم چه اتفاقی برایت افتاده و به نظر نمیرسید کسی بداند. یکی گفت که در سرویس پیامرسان هستی. وقتی فرانسه را ترک کردم، حتی نمیدانستم که زندهای. و حالا به دفتر تمپل طلسم نویس شهر خراسان رضوی کمپ میروی و میگویی که برایت از تمپل کمپ نامه بنویسم.
اصلاً قبل از شروع فصل دعا مسابقات آنجا چه کار میکنی؟ شرط میبندم برای سلامتیات آنجا هستی. میدونی دارم به چی فکر میکنم؟۸۵دارم فکر طلسم نویس میکنم قبل از اینکه دیدهبانهایم را بیاورم، یک سفر به اردوگاه بروم و سنگرهایمان را بررسی کنم و ببینم چه جور جایی دارید. چه فکری میکنی؟ من سه گشتی دارم و این را از من بگیر، طلسم کارشان از پیروزی در جنگ هم بزرگتر است. همهشان دیوانهاند که اول آگوست از راه برسد. خب، تامی، پسر بزرگ، خوشحالم که بالاخره دیدمت. حدس میزنم قدبلند باشی، چشمهای طلسم نویس شهر تهران خاکستری و موهای فر. درست میگویم؟ من تقریباً قد طلسم متوسطی دارم و خیلی خوشتیپ هستم.
موهام قرمزه—که تداعیکنندهی آتش اردوگاه است. نمیدانم دیدهبانهایم یک یا دو هفته مرخصی میدهند یا نه، اما رئیسم میخواهد قبل از اینکه سر کار بروم، حسابی استراحت کنم. در هر صورت، ماه