پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۱:۵۲ ۲ بازديد
دوید، عضلاتش مانند حیوانی که در شرف مرگ است، منقبض شدند. او واقعاً از جا پرید، اما در همان دعا لحظه فشار سنگینی را روی شانهاش احساس کرد دعا و صدای بلند و قاطعی را از پشت سرش شنید که میگفت: «بشین، حرومزاده...» او از دستور اطاعت کرد، اما چشم از دشمنش برنداشت. بنابراین آن شرور هنوز زنده بود و زمین را با نفس نفرتانگیزش مسموم میکرد! انگشتان بهترین دعانویس شهر کوتاهش هنوز از مرگ سفت نشده بودند! این برای یورگیس ناامیدی تلخی بود. اما از دیدن تمام زخمها و گچها طلسم نویس شهر دزفول روی صورت طلسم مرد بدبخت خوشحال بود. کانر و وکیلش جلو رفتند و در محوطهای که میز قضات را احاطه کرده بود نشستند.
لحظهای بعد، منشی بلند شد و یورگیس را صدا زد. طلسم پلیسها او را با خشونت از بازوهایش گرفتند، بلندش کردند و بیرون بردند، گویی مشکوک بودند که او سعی در فرار دارد. یورگیس ساکت و گوش به زنگ ایستاده بود، در حالی که کانر در جایگاه شهود قرار گرفت و طلسم نویس دهانش را برای تعریف داستان باز کرد. ماجرا از این قرار بود. همسر زندانی در همان کارخانهای که او کار میکرد، مشغول جادو و طلسمات به کار بود، اما به دلیل بیحیایی و توهین به او اخراج شده بهترین دعانویس شهر بود. نیم ساعت بعد، شوهر طلسم نویس شهر خرمشهر آن زن به او حمله کرد، او را به زمین انداخت و تا سر حد مرگ کتک زد.
و او شاهدانی هم داشت. قاضی گفت: «گمان میکنم نیازی به آنها نیست.» سپس رو به یورگیس طلسم کرد و با لحنی جدی پرسید: «آیا اعتراف میکنی که به جادو و طلسمات شاکی حمله کردهای؟» یورگیس با اشاره به سرکارگر پرسید: «آن را بیاورم؟» قاضی گفت: «بله.» متهم طلسم نویس گفت: «من او را زدم، آقا!» گروهبان پلیس در حالی جادو و طلسمات که بازوی او را با خشونت فشار میداد، گفت: طلسم «بفرمایید، اعلیحضرت.» یورگیس مطیعانه تکرار کرد: «اعلیحضرت.» طلسم نویس «سعی کردی خفهاش کنی؟» «بله، قربان، طلسم نویس شهر آبادان اعلیحضرت.» «آیا قبلاً سابقه زندان داشتهاید؟» «نه، قربان، به لطف شما.» «آیا در دفاع از خود حرفی برای گفتن دارید؟» یورگیس مردد بود.
چه میخواست بگوید؟ در دو سال و نیمی که در آمریکا بود، به اندازه کافی انگلیسی یاد گرفته بود تا از پس زندگی روزمره و دفترش بربیاید، اما برای توضیح ادعایش مبنی بر اینکه کانر همسرش را اغوا کرده، کافی نبود. او چند بار با لکنت زبان و لکنت زبان سعی کرد موضوع را برای قاضی توضیح دهد، قاضی که دیگر از همه چیز خسته شده بود و از بوی کارخانه کودی که یورگیس استشمام میکرد، به شدت عطسه میکرد. بالاخره زندانی توانست توضیح دهد که دایره لغاتش ناکافی است، و سپس مرد جوانی با سبیل مومی ظاهر شد و از طلسم نویس شهر اهواز یورگیس خواست به زبانی که بهتر میداند صحبت کند - او آن را برای قاضی ترجمه میکرد.
یورگیس شروع کرد. بهترین دعانویس شهر اگر وقت کافی داشت، با جزئیات شرح داد که چگونه کانر از موقعیت خود به عنوان سرکارگر و اونا به عنوان کارمند استفاده کرده تا دومی را مجبور به تسلیم شدن در برابر اقتدار خود کند و در غیر جادو و طلسمات این صورت او را تهدید به اخراج کرد. وقتی مترجم سخنان او را تا اینجا برای قاضی ترجمه کرد، قاضی که از نظر وقت در مضیقه بود و ماشینش برای مدت مشخصی در خارج از دادگاه توقیف شده بود، سخنان طولانیتر را با این جمله قطع کرد: «اوه، میفهمم. اما اگر او با عشقبازیهایش همسر طلسم نویس شهر بجنورد شما را آزار داده، چرا به مدیر شرکت شکایت نکرده یا به سادگی کارخانه را ترک نکرده است؟» یورگیس لحظهای خجالتزده طلسم نویس مکث کرد.
او شروع کرد به توصیف اینکه چقدر فقیر هستند - چقدر برایشان سخت است که در این بدبختی، از یک شغل مطمئن دست بکشند - قاضی کالاهان گفت: «میفهمم. در عوض، شما ترجیح دادید او را تا سر حد مرگ کتک بزنید.» سپس رو به شاکی کرد و پرسید: «آیا این داستان حقیقت دارد، آقای کانر؟» سرکارگر پاسخ داد: «حتی یک کلمه هم حرف نزنید، اعلیحضرت. این جادو و طلسمات یک مزاحمت دائمی است - همیشه میگویند سرکارگران از موقعیت خود به ضرر زنان استفاده میکنند -» قاضی گفت: «بله، این را میدانم. اغلب این را میشنوم. انگار آن رذل با تو بدرفتاری کرده.
سی روز حبس و جریمه! بعدش چی!» یورگیس، تقریباً از وحشت بیهوش، گوش میداد. تا وقتی دعا که پلیسها او را نگرفتند و بیرون نکشیدند، متوجه نشد چه اتفاقی افتاده است. چشمانش را وحشیانه به هر بهترین دعانویس شهر طرف چرخاند. «سی روز!» او هیس کشید.
لحظهای بعد، منشی بلند شد و یورگیس را صدا زد. طلسم پلیسها او را با خشونت از بازوهایش گرفتند، بلندش کردند و بیرون بردند، گویی مشکوک بودند که او سعی در فرار دارد. یورگیس ساکت و گوش به زنگ ایستاده بود، در حالی که کانر در جایگاه شهود قرار گرفت و طلسم نویس دهانش را برای تعریف داستان باز کرد. ماجرا از این قرار بود. همسر زندانی در همان کارخانهای که او کار میکرد، مشغول جادو و طلسمات به کار بود، اما به دلیل بیحیایی و توهین به او اخراج شده بهترین دعانویس شهر بود. نیم ساعت بعد، شوهر طلسم نویس شهر خرمشهر آن زن به او حمله کرد، او را به زمین انداخت و تا سر حد مرگ کتک زد.
و او شاهدانی هم داشت. قاضی گفت: «گمان میکنم نیازی به آنها نیست.» سپس رو به یورگیس طلسم کرد و با لحنی جدی پرسید: «آیا اعتراف میکنی که به جادو و طلسمات شاکی حمله کردهای؟» یورگیس با اشاره به سرکارگر پرسید: «آن را بیاورم؟» قاضی گفت: «بله.» متهم طلسم نویس گفت: «من او را زدم، آقا!» گروهبان پلیس در حالی جادو و طلسمات که بازوی او را با خشونت فشار میداد، گفت: طلسم «بفرمایید، اعلیحضرت.» یورگیس مطیعانه تکرار کرد: «اعلیحضرت.» طلسم نویس «سعی کردی خفهاش کنی؟» «بله، قربان، طلسم نویس شهر آبادان اعلیحضرت.» «آیا قبلاً سابقه زندان داشتهاید؟» «نه، قربان، به لطف شما.» «آیا در دفاع از خود حرفی برای گفتن دارید؟» یورگیس مردد بود.
چه میخواست بگوید؟ در دو سال و نیمی که در آمریکا بود، به اندازه کافی انگلیسی یاد گرفته بود تا از پس زندگی روزمره و دفترش بربیاید، اما برای توضیح ادعایش مبنی بر اینکه کانر همسرش را اغوا کرده، کافی نبود. او چند بار با لکنت زبان و لکنت زبان سعی کرد موضوع را برای قاضی توضیح دهد، قاضی که دیگر از همه چیز خسته شده بود و از بوی کارخانه کودی که یورگیس استشمام میکرد، به شدت عطسه میکرد. بالاخره زندانی توانست توضیح دهد که دایره لغاتش ناکافی است، و سپس مرد جوانی با سبیل مومی ظاهر شد و از طلسم نویس شهر اهواز یورگیس خواست به زبانی که بهتر میداند صحبت کند - او آن را برای قاضی ترجمه میکرد.
یورگیس شروع کرد. بهترین دعانویس شهر اگر وقت کافی داشت، با جزئیات شرح داد که چگونه کانر از موقعیت خود به عنوان سرکارگر و اونا به عنوان کارمند استفاده کرده تا دومی را مجبور به تسلیم شدن در برابر اقتدار خود کند و در غیر جادو و طلسمات این صورت او را تهدید به اخراج کرد. وقتی مترجم سخنان او را تا اینجا برای قاضی ترجمه کرد، قاضی که از نظر وقت در مضیقه بود و ماشینش برای مدت مشخصی در خارج از دادگاه توقیف شده بود، سخنان طولانیتر را با این جمله قطع کرد: «اوه، میفهمم. اما اگر او با عشقبازیهایش همسر طلسم نویس شهر بجنورد شما را آزار داده، چرا به مدیر شرکت شکایت نکرده یا به سادگی کارخانه را ترک نکرده است؟» یورگیس لحظهای خجالتزده طلسم نویس مکث کرد.
او شروع کرد به توصیف اینکه چقدر فقیر هستند - چقدر برایشان سخت است که در این بدبختی، از یک شغل مطمئن دست بکشند - قاضی کالاهان گفت: «میفهمم. در عوض، شما ترجیح دادید او را تا سر حد مرگ کتک بزنید.» سپس رو به شاکی کرد و پرسید: «آیا این داستان حقیقت دارد، آقای کانر؟» سرکارگر پاسخ داد: «حتی یک کلمه هم حرف نزنید، اعلیحضرت. این جادو و طلسمات یک مزاحمت دائمی است - همیشه میگویند سرکارگران از موقعیت خود به ضرر زنان استفاده میکنند -» قاضی گفت: «بله، این را میدانم. اغلب این را میشنوم. انگار آن رذل با تو بدرفتاری کرده.
سی روز حبس و جریمه! بعدش چی!» یورگیس، تقریباً از وحشت بیهوش، گوش میداد. تا وقتی دعا که پلیسها او را نگرفتند و بیرون نکشیدند، متوجه نشد چه اتفاقی افتاده است. چشمانش را وحشیانه به هر بهترین دعانویس شهر طرف چرخاند. «سی روز!» او هیس کشید.